تبليغاتX
رد پای عشق

رد پای عشق

...عشق سرطان دوست داشتن است...عشق عقد دائمی ما با غربت است...عشق اتوبانی که تا ته ابدیت می رود...

 
 
About Me



سلام خدمت شما دوستان عزیز
هدف من از ساخت این وبلاگ فقط درد دل عاشقای دل شکسته هست
من شعرای غمگین و متنای غمگین خیلی دوست دارم و من خودم هیچ ربطی به این متنها ندارم ولی سعی می کنم از این به بعد حرفای دل خودم و بذارم
برای بعضی از شما دوستان عزیز که مدام سوال می کنید!
با تشکرسارا*

......................

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی و اما وقتی که دیدیش چیزی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه و دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک.....................................

.....................

بد ترین درد این نیست که عشقت بمیره بد ترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی بد ترین درد این نیست که عشقت بهت ناروبزنه بد ترین درد اینم نیست که عاشق یکی باشی و اونم ندونه بد ترین درد اینه که یکی بمیره اونوقت بدونی دوستت داشته


My Blog
My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
 
 
چهارشنبه سی ام مرداد 1387

 

                                     قصه  عشق        

 

با تو ، به عشق تو ، یک قصه دیگر ، قصه من و تو !


با تو ، در کنار تو ، قصه از نو ، نفسی دیگر !


یک نفس تازه از یک دیدار عاشقانه ، از نگاه مهربان تو به چشمهایم!

 

با تو بودن خاطره ایست همیشه ماندگار ، اما بی تو بودن قصه ایست از یک روز تلخ که

 

 از ذهن فراموش شده ، اما از دل بیرون نمیرود و اعماق دل را میسوزاند!


با تو ، همیشه با تو ، تا آخرش با تو ، حتی لحظه مرگم نیز با تو... چقدر شیرین است!


شیرین است به شیرینی طعم بوسه های تو !

 

با تو ، در آغوش تو ، قلبم برای تو تا ابد ، تا آن لحظه که دیگر طلوعی را نخواهم دید

 

 تو را میبینم که زندگی منی ، یک غروب شیرین ، از یک زندگی عاشقانه ، زندگی که 

 

عشقمان در آن پا برجاست  ، لحظه های گرمیست ، به گرمی آغوش مهربان تو !


بگذار قصه من و تو نیمه تمام بماند ، تا آنجا که داستان میگوید ما در کنار همیم و چند

 

صفحه سفید از این کتاب ، یعنی چند صباح دیگر تا ..........از عشق هم مردن!


قصه من و تو حقیقتیست بی پایان ....

 

یکی بود ، یکی نبود .... تو بودی و من نبودم !

 

زیر گنبد کبود .....  تو بودی و من نیز آمدم !


حالا دیگر تو هستی و یک مجنون !


قصه من و تو اگر قصه است ، به این خاطر است که مثل من و تو کسی نیست عاشق

 

باشد و دیوانه !


یک عشق پاک ، دو قلب ساده و یکرنگ سرگذشت دو عاشق از امروز تا لحظه مرگ

 

قصه ایست از من و تو !


بهتر است که در پایان این کتاب نوشته شود ::: این داستان تا ابد ادامه دارد !


تا ابد ، با تو ، در کنار تو ، به عشق تو ادامه دارد  قصه من و تو

 

  

                                            writer by:mehdi loghmani

+ نوشته شده در  ساعت 16:37  توسط سارا  |   
 
جمعه هجدهم مرداد 1387
تقدیم به تو


  

 

 

یک شاخه گل از طرف یک قلب عاشق تقدیم به تو!

 

شاخه گلی که با یک دنیا عشق و احساس عاشقانه برای تو چیده ام!

 

از من بپذیر این هدیه را زیرا به خاطر تو و به عشق تو این شاخه را چیده ام!

 

این تنها هدیه من نیست ، قشنگترین هدیه در قلب من است !

 

همین قلبی که تنها برای تو میتپد !

 

هدیه من به تو این است :: دوستت دارم!

 

از من بپذیر زیرا از ته قلبم این کلام زیبا را به تو گفته ام!

 

همین که تو را دارم بهترین هدیه است ، همین که یک دنیا دوستت دارم زیباترین

 

 لحظه عاشقیست !

 

هر روز ، هر لحظه و هر ثانیه برای من و تو روز عشق است !

 

امروز روز تو و فردا روز من است ، آری هر روز ما روز عشق است !

 

میخواهم هر لحظه به تو این روزهای زیبا را تبریک بگویم و به عشق رسیدن روزهای در

 

کنار هم بودن لحظه شماری کنم !

 

یک شاخه گل از طرف کسی که یک دنیا دوستت دارد تقدیم به تو...

 

تو که میدانی خودت از گل نیز برایم زیباتری عزیزم ، گلی که جایش در قلب من است!


من و تو به انتظار روز وصال نشسته ایم تا به همگان ثابت کنیم که عاشق هم هستیم!


دستت را به من بده عزیزم ، بگذار به آغوش گرمت پناه ببرم ، زیرا آغوش تو امنترین و

 

گرمترین جای دنیاست !

 

حالا که در آغوشت هستم احساس میکنم خوشبخترینم !

 

دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی تا من نیز احساس آرامش کنم!


یک هدیه دیگر نیز برای تو دارم ای بهترینم ، لبهای سرخت را بر روی لبانم بگذار تا آن را

 

به تو تقدیم کنم! 


 

 

 

            

 

 

Writer by: mehdi loghmani

+ نوشته شده در  ساعت 11:51  توسط سارا  |   
 
دوشنبه هفتم مرداد 1387

 

بهانه ام تویی ای عشق

 

من بی تو هیچم تو باورم نکن خیسم ز گریه تنها ترم نکن

 

عاشق نبودم که با تو سر کنم اتش نبودم خاکسترم نکن...

 

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی تو غصه می خورم!

 

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات مرده ام!

 

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو تو بمون که اشیانه ام تویی!

 

به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی .

.

دل کنده بودم از همزبونی ات پنهون نکردی از من نشونی ات...

 

من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونی ات..

.

اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم چه کنم در این دل شکسته رو.

 

اگه سردو مرده بودم اگه فهم نمی گشودم به تو بستم این دوگانه خسته رو.

 

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو بمون که اشیانه ام تویی!

 

به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی...

 

آغاز کسی باش که پايان تو باشد... ...

 

کاش میشد تا کنی باور مرا

 
اشک چشم و آه سوزان مرا

 
کاش میشد در زمان بی کسی

 
حس کنی سردی دستان مرا

 
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است

 
گفتمت سوز دلم از جان برون است

 
در جوابم

 :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده

 
و درد دلم افزوده و

...
اکنون میان حادثه یا خاطره

 
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل

 
نگاهم همچنان مانده به ساحل

 

دل عاشق من...

 

دوباره این دل هوای با تو بودن کرده

 

نگو این دل دوری عشق تو  باور کرده

 

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

 

همه ارزوهام با رفتن تو مردن

 

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

 

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

واسه پیدا کردنت تن به مردن هم می دم

 

اخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

 

توی هفت اسمون تو تک ستاره منی

 

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم

 

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

 

که دوباره چشم من تو روببینه...

 

 

 

 

.

 زندگی گل زيباييست به نام غم؛ فرياد بلنديست به نام آه؛ مرواريد غلتانيست به نام اشک؛ و آيينه ی شکسته ايست به نام دل

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:5  توسط سارا  |   
 
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
شکست!!!!!!!

 شکست !!!!!!!!!!!!!!

من از يك شكست عاشقانه مي آيم بگذار همه براي اين اعتراف تلخ سرزنشم كنند.شكست نه براي

پنهان شدن است و نه بهانه ي پنهان شدن.

مي گويند از صبح بنويس از آفتاب ومن چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت باران پنجره ي

چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش هاي مثبت ميخواهدو آدم هاي خوشحال اما من گمان

ميكنم اين خيلي خوب است كه من نميتوانم اداي آدم هاي خوشبخت را در بياورم.

بي ستاره ام وزرد با طعم معطر پاييز كه حضورش تنها معجزه ي لحظه هاي تنهايي من است.

قيمت وفا شايد گرانتر از آن بود كه بهانه ي دوست داشتني زندگيم از عهده ي داشتنش برآيد.

سقف اعتماد تعميري ست مدام چكه ميكند آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او كه بايد پر باشد

خاليست نمي توانم باورش كنم نه رفتنش ونه ماندنش را.

مهم نيست تمام سرزنش ها را مي پذيرم به بهانه ي تولد حقايق غم انگيزي كه درد را به درد مي آورد و

آتش را مي سوزاند.

اين دل ديوانه هميشه يك پادشاه مغرور حقيقي داشته است اگر ترانه ها ثمره ي تخيل بود به جنون نمي

رسيد اعتراضي نيست كسي كه به او نمي رسد به جنون رسيده از او راضي است.خلاصه غم سنگيني

ست اگر سرنخواستن دعوا باشد.اما هميشه حق با برنده ها نيست مي شود درعين بازنده بودن

سربلند بود و او را از كوچه پس كوچه هاي دنيا گدايي كرد.

قرار بود حقيقت را بگويم سخت ست بي علاج ست دانستنش آدم را كم كم مي كشد گريه ي شبانه

مي آورد اما همين است خبر كاملا ناگوار و واقعي ست .اون یکی رو جز من داشت

سكوت ميكنم تا به خاك سپردن آخرين خاكسترهاي آرزوي بر باد رفته امآبرومندانه باشد گريه مي كنم با

شكوه مثل اقيانوس بلند مثل اورست او نمي شنود و نمي داند كه ماه خوشبختي مشترك همه ي بي

ستاره هاست.

يك سوال كوچك مي ماند براي پرسيدن از كسي كه بي پاسخ ترين سوال فكر آشفته من است:

چي كار كرد اين دل سادم كه از چشم تو افتادم؟............................... 

 

          

 

قطرۀ اشکی


مرا چون قطرۀ اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی



به چندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم
ولی دامن فشاندی قد بناز افراختی رفتی


مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما
تو سنگین دل ز من با دیگران پرداختی رفتی


تمنای نگاهی داشت دل از چشم مست تو
تغافل کردی و کار دلم را ساختی رفتی



ندادی آشنایی چون گذشتی از کنار من
تو ای بیگانه خو گویی مرا نشناختی رفتی


ز چشمم رفت بی او روشنایی وز پی اش ای اشک
تو هم زین خانهء تاریک بیرون تاختی رفتی


اگر آرام ننشینی به خاکت افگنم ایدل
همان گیرم که در پایی سر و جان باختی رفتی 

 

          

      

+ نوشته شده در  ساعت 12:3  توسط سارا  |   
 
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
قطره اشک

 

 

دوباره دلم گرفته

 

دوباره آسمان این دل ابری شده ...

 

دوباره این چشمهای خسته بارانی شده ....

 

دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم....

 

میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند...

 

در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا ....

 

دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.....

 

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود...

 

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه

 

معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است...

 

دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ، مثل لحظه شکستن

 

 یک قلب تنها ...

 

دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد...

 

به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره ....

 

آسمانی دلگیرتر از این دل خسته ....

 

یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.....

 

خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است....

 

تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است....

 

دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است....

 

آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در گوشه ای از

 

قفس این دل نشسته و بی آواز است....

 

هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست....

 

میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم ....

 

دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم ....

 

اما نمی توانم.....

 

دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است...

 

اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم

 

و آرام شوم.... هیچکس نیست....!!!!

 

 

 

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه ... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ... خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ... خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکرمیکنی به خاطرش زندهای ... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره ... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی

اما اون بگه :نمی خوامت حال فاصله جشن می گیرند هلهله ی جدایی را

+ نوشته شده در  ساعت 22:32  توسط سارا  |